صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا چند لحظه صبر کنید!

::
بهمن 1388
::
دی 1388
::
آذر 1388
::
آبان 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
آبان 1387
::
مهر 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
تقدیم به...

دلم امروز گواه است ، کسی می آید حتم دارم خبری هست ، گمانم باید
فال حافظ هم هر بار که می گیرم باز "مژده ای دل که مسیحا نفسی"، می آید
باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد مست موسیقی گامی شده باشد ، شاید
ماه در دست به دنبال کِه اینگونه زمین، مست می گردد و یک لحظه نمی آساید
گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست اگر آن چهره به لبخند، لبی بگشاید!
ماه و سنگ

اگر ماه بودم
به هر کجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم...
وگر سنگ بودم
به هر كجا كه بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم!
اگر ماه بودي
-به صد ناز-شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي!
وگر سنگ بودي
به هر كجا كه بودم
مرا مي شكستي!
مرا مي شكستي!
سکوت

بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ ماه که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست.
قاصدک

قاصدک!
هان!چه خبر آوردی؟!
از کجا وز که خبر آوردی؟!
خوش خبر باشی اما
گِرد بام ودرِ من بی ثمر
میگردی!
انتظار خبری نیست مرا!
نه ز یاری و نه ز دیٌار و دیاری -باری...
برو آنجا که بود چشمی وگوشی با کس!
برو آنجا که تو را منتظرند!
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند...
دست بردار از این در وطن خویش غریب!
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید:
که دورغی تو دروغ...
که فریبی تو فریب...
قاصدک!
ولی...آخر...ای وای..
راستی آیا رفتی با باد؟!!
با توأم آی! کجا رفتی؟ آی...
راستی جایی خبری هست هنوز؟!
مانده خاکستر گرمی جایی؟!
در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟!
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب وروز در دلم می گریند...
حرف دل

...در زمانیکه وفا قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی است و در چشمان شقایق ها
عابر ظالم وبی عاطفه ی غم جاریست
به چه کسی باید گفت:باتو خوشبخترینم...
به دستانم اعتماد کن که این انگشتان به سجده نشسته
واز ترس افشای راز عشق تو به
سوی کسی گشوده نشده است.
به چشمانم نگاه کن...
می خواهم پس از انتظاری طولانی
چهره ی مبهم خویش را در آیینه ی دیدگانت زلال بیابم.
به صداقتم تکیه کن تا بدانی در ستون ایمانم زلزله راه ندارد.
دوست داشتنم را باور کن تا در پایان راه شکوفایی گل صبرم را در باغ
پیروزی ببینم!
باورم کن عزیزم...
سلوک خردمندانه
من از نهایت شب حرف میز

امتحان عشق

تو بمان و...

خدایا...

عشق يعني...
